از این پس فایل هایی که به صورت رایگان در سایت منتشر خواهد شد فقط اعضای سایت می توانند لینک دانلود را مشاهد نمایند.
» » » قصه های بومی انتر زورگو در بیجار گروس

گالری عکس

برترین مطالب

امکانات در دست اقدام

    File engine/modules/iprogress/iprogress.php not found.

ویدیو کلیپ

تاریخ و ساعت انتشار : 29 مهر 1397, 09:36 تعداد نظرات: 0 بازدید از مطلب:59
  • امتیاز منفی
  • 0
  • امتیاز مثبت

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود در یک ده کوچک میان کوههای بزرگ و سر به فلک کشیده خانواده ای زندگی می کردند که سه دختر داشتند پدر و مادر آنها پیر بودند و نمی توانستند کار کنند.

دختر ها با هم گله را به چرا می بردند ، شر می دوشیدند ، پشم می ریسیدند و خلاصه تمام کار های خانه را انجام می دادند روزی از روزها که دختر ها گله را به چرا برده بودند صدای سگ گله را شنیدند که در دهانه غاری پارس می کرد آنها خود را دوان دوان به دهانه غار رساندند و دیدند که در کف غاردر چوبی است که توسط کلونی بسته شده است یکی از دختر ها کلون را برداشت و دید که در زیر زمین قصری پر از طلا و جواهر است.

 

آنها از خوشحالی به داخل قصر پریدند اما ای دل غافل آنها نمی دانستند که این قصر متعلق به حیوانی زور گو و حشی به نام انتر است عنتر روز ها بیرون می رفت و شبها به قصر بر می گشت دختر ها تمام روز را در قصر گشتند و غذاهای خوشمزه درست کردند و خوردند موقع شب انتر به قصر برگشت و کمی بو کرد و گفت : « بو می آد ، بوی خوشبو می آد ، بوی پلو خورشت می آد ، بوی غریبه می آد ، اینجا قصر منه اگه نعل دار بیاد نعلشو می کنم اگه بالدار بیاد بالشو میشکنم » دختر ها از ترس گوشه ای قایم شده بودند انتر گفت :«انتر گرسنه اشه چی بخوره ؟ پلو خورشت !!!» انتر نمی توانست غذا درست کند

به همین خاطر عصبانی شد و گفت :« انتر نان و دوغ بخوره و بخوابه » انتر نان و دوغ اش را خورد و دراز کشید و خوابید در همین هنگام یکی از دختر ها پاورچین پاورچین بشقابی پلو خورشت پشت انتر گذاشت ، انتر وقتی از خواب بیدار شد دید که یک بشقاب پلو خورشت پشت اش است ، با دست محکم بر پشت اش زد و گفت : « ای نا قلا تو بی اجازه انتر پلو خورشت درست کردی یه بار دیگه این کار رو انجام بدی تنبیه ات می کنم » روز دوم و سوم هم انتر روز ها بیرون می رفت و موقع خواب غذا را در پشت انتر می گذاشتند

وقتی که انتر بیدار می شد بد و بیراه می گفت تا اینکه یک شب از شدت عصبانیت شب را نخوابید و با دست محکم بر پشت خود زد و گفت :« این چند شب به حرف انترگوش ندادی و بی اجازه من پلو خورشت درست کردی الان تنبیه ات می کنم تا یاد بگیری بی اجازه من کاری نکنی » انتر تنور را روشن کرد و ساجی روی تنور گذاشت تا داغ شود دختر ها گوشه ای قایم شده بودند و انتر را نگاه می کردند و به نادانی اش می خندیدند انتر روی ساج داغ نشست دختر ها از فرصت استفاده کردند و سه نفری ساج را وارونه کردند و انتر را توی تنور انداختند ، آنها تمام طلا و جواهرات قصر را بین اهالی ده تقسیم کردند و سالهای سال با خوبی و خوشی همراه با پدر و مادرشان زندگی کردند.

لینک کوتاه: http://bijarcity.com/?newsid=356

برچسب ها قصه های بومی داستان های بومی داستان های محلی بیجار بیجار بیجار گروس بیجارسیتی بیجار آنلاین

نظرات کاربران

ارسال نظر

 بیجار آنلاین
لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با بیجار آن لاین، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
4دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
نام شما :* ایمیل :*

کد امنیتی :* عکس خوانده نمی شود

پنل کاربری

کد رهگیری درخواست ها

در دست ساخت

مجله اینترنتی(به زودی)


کد رهگیری درخواست ها

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به مجله اینترنتی بیجار آنلاین می باشد , و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.